تبليغاتX
مدرنها
سیاسی-فلسفی -موسیقی-ادبی
 143.
رویاهایم رنگینند و آه! که رنگ حال دیگری است

گذران میکنم این روزهای بی مخاطب تکرار را

در گوشه ای عمیق به ژرفای ذهن

تکرار مکرراتی است این روزگار بی قرار در پوشیده ای

از درد،عمق، عشق

شاید که محکومیم؟!

نمی دانم! محکومیم به این خود خواستگیه خاطرات که راهی

می برد به خون دلمان!

تو گویی چرخشی است از بالا به پایین به بالا به

پ ا ی ی ن..

چرخش تصویر هم که باشی، سرگیجه ناگزیر است شاعر جان!

صبور باش!صبور صبور صبور....

حتی اگر باورت را به جادوی کلمات از دست داده ای،

صبوررر باش ش ش..

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در دوشنبه 1390/08/09  |
 142.
گاهی دل واپس می شوم،

              گاهی دل و ا پ س می شوم
می ایند و می روند این دل و پس مانده هایش
               در معجونی قرار می گیرم

                             که

مداری دارد بر عقل عشق شاید ایمان ن ن ن...
روزهایی هست  برای دلم م م م...

روزهایی هست ! برای دلم، دل واپسم.
روزها می ایند و می روند د د...

من دل واپ س م م م م م ..

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در یکشنبه 1390/03/01  |
 141.

حرفهایی هست برای نگفتن!!!

مخاطب،راستی مخاطب کیه کجاست؟!!!

ضمیر ناخودآگاه ه ه ه

حرفهایی هست برای نشنیدن

این روزا کتاباب پر فروشای حوزه رمان تو ذهن نویسنده اتفاق افتادن!!!

حرفهایی هست ت ت ت....

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در چهارشنبه 1390/02/28  |
 140.

وقتی در راه لاریسا دیدمت،

-جاده ی مستقیمی كه از میان درختان سدرمیگذرد.–

فكر كردی من مرد جاده ام،

و عاشقم شدی.

امّا من،

مرد جاده نیستم،

من گم شده بودم.

 

                        "قسمتی از متن یکی از ترانه های کوهن"

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در جمعه 1390/02/23  |
 139.
می نویسم دوباره از سر خط ط ط..

۱ ۲ ۳ باز دوباره از سر خط

از یک عاشقانه گی آرام در لحظه ای پر از التهاب

از التهابی عمیق در لحظه ای که شاید،که شاید 

        "لابد" می باید پر از آرامش می بود!

می نویسم از این همه بودن و رفتن و آمدن

از خستگی می نویسم.

آاای روزهای تکرار من خسته ام رهایم کنید...

                   لطفآ ن ن ن... 

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در پنجشنبه 1390/01/11  |
 138.
خوشبختی ها مان گاه نزدیکندو...دور.

ساده بگویم،از مرز واقعیت و رویا!

       در این تن "تن به تن"تن...

می اییم و می رویم و نو می شویم و کهنه.

شاید در این زبور تنهایی کسی را جستیم!

"همبغض"

همبغض خوب است خیلی خوب ب ب

از توی رویاهای خودم در آمده این همبغض ض ض..

مثل خودم است و شبیه کسی نیست.

مال خودم است این همبغض

مال خوده ه ه خودم!

فقط حیف که از درون رویاهایام در آمده این

                                  "همبغض"!

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در شنبه 1389/12/07  |
 137.
قصه می گویم برایت:

"اصلآ بود و نبودم شده این آبشار گیسوهات ت ت..

تا دست نسیم رفت لای گسیوهای خورشید،دونستم

که رنگ یعنی چی ی ی.. 

دلخوشم به این عاشقنگیه کودکانه،سیمای سازم شده

این موج گیسو که شیفتگی می کنه با دلم.

با د ل ل ل م م...راستی کجا مونده بود این دلم؟

تو سایه ای از مهتاب بود این دلم که خورشید تابید."

خط باریکی دارد این رویا تا واقعیت!

از گونه ای به گونه ه ه ه در این من بی من که منم!

سپاس،رویای مهتابی در رنگی از نور ر ر...

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در دوشنبه 1389/11/25  |
 136.
به هیچ توبه ای از ایمان خود بر نمی گردم

جایی میان همین خاک هم می توان خود را به آب زد...

با این همه

   گریه را که نمی شود از آستین پیراهن پنهان کرد!

          "عاشقانه های مصدق-مرتضی بخشایش" 

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در جمعه 1389/11/22  |
 135.
روزها برای خود داستان دارند!

این روزهای پر قصه که گاه پر غصه می روند

و گاه

     بی غصه...

قصه می نویسم برای غصه ها و داستان می سرایم

برای شادیها در این با غصه بی قصه!

هر روز روایتی است از ما در این سواری پر شتاب آرزو!

و امروز که بی غصه نوشتم از غصه،قصه...

در زیر باران رحمتی که منم.

 

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در دوشنبه 1389/11/18  |
 134.
چهار چرخه می چرخوانم در این روزگار که نیم

             بی منطق و نیم با منتغ است...

عاشقانه گی هایم بی پایان می نماید در این

             زبور هرزه ه ه عفیف!

وسعت بارانی است در بیکرانگی ه ه

این سیال بی صدا،زنده ه ه ه گ ی ی ی ...

هارمونیک ناموزون!

واژه بازی ه ه  غریبی است این کنکاش نت های بریده

صامت در امتدادی از سکوت!

واژه های نو می خواهم برای نوشتن و عاشق شدن در این

عصیان تکرار که منم!

|+| نوشته شده توسط محمد صادقی در پنجشنبه 1389/11/07  |
 
 
بالا