قصه می گویم برایت:
"اصلآ بود و نبودم شده این آبشار گیسوهات ت ت..
تا دست نسیم رفت لای گسیوهای خورشید،دونستم
که رنگ یعنی چی ی ی..
دلخوشم به این عاشقنگیه کودکانه،سیمای سازم شده
این موج گیسو که شیفتگی می کنه با دلم.
با د ل ل ل م م...راستی کجا مونده بود این دلم؟
تو سایه ای از مهتاب بود این دلم که خورشید تابید."
خط باریکی دارد این رویا تا واقعیت!
از گونه ای به گونه ه ه ه در این من بی من که منم!
سپاس،رویای مهتابی در رنگی از نور ر ر...
|
+| نوشته شده توسط
محمد صادقی در دوشنبه
1389/11/25
|