![]() |
![]() |
|
| سیاسی-فلسفی -موسیقی-ادبی |
|
باید ساده نوشت.
باید ساده ساده ساده ه ه نوشت باید ساده بود ساده دید ساده خواند باید ساده عاشق شد انگار ... دوباره از سر خط باید ساده نوشت ت ت.. شاهد ساده گی هایت هستم "روزگار" وقتی پشت هم می اندازی تاریخ مکرر تکرارم راااا.. مرور میکنم خودم را ...گاه و بیگاه ه ه! دوباره اول خطم "تنها" می آیم،میروم در رفت و آمدم باید ساده نوشت انگار همین.
پ ن:پست ۱۴۵ سطر هشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1391/02/21ساعت 4:23 توسط محمد صادقی |
|
|
روزهای نامتقارن موازی قلبم...بیایید و
بروید من ایستاده ام در این مکان بی مکان نیمی بیمم نیمه دیگر بی من!! تقارن دارد بازیهایم با این گذران حال که آینده رنگ می کند رمانتیسیسم قلبم انگار عوددد کرده در این ساده نویسیه ه خود خواسته ه.. قرار باید یافت،قرار باید داشت،حتی انگار قراری دیگر باید گذاشت! با که؟ معلوم است با دلم نترس باش، دل م با من باش، دل م به وقت باش دل م م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/02/13ساعت 4:19 توسط محمد صادقی |
|
|
دیده باز کن و ببین این همه زیبایی را
چگونه است که چون ساغر در گردش گردونی و رنگ می اید و چرخ میچرخد و آفتاب میتابد و تو...تو و و...گه گاه گاه و گه ه ه میبینی و به صدای سکوت شب خیره میمانی در زیبایی که شاید این رنگ فراق است و هجرت ناگزیررر گزین گویه های روزگار سازش یافته شاید با گریه های درد،اگرنه که چنین رنگ و حال و ایام مجال نمیگذارد بر بیطاقتی حس و بیقراری یاد.. چنین چون موج در گردش گردونم بگذار تا هجمه کند موج افسون زیبایی رقصان باید شد در طنین گیسوی بهار ر ر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/01/14ساعت 0:41 توسط محمد صادقی |
|
|
رویاهایم رنگینند و آه! که رنگ حال دیگری است
گذران میکنم این روزهای بی مخاطب تکرار را در گوشه ای عمیق به ژرفای ذهن تکرار مکرراتی است این روزگار بی قرار در پوشیده ای از درد،عمق، عشق شاید که محکومیم؟! نمی دانم! محکومیم به این خود خواستگیه خاطرات که راهی می برد به خون دلمان! تو گویی چرخشی است از بالا به پایین به بالا به پ ا ی ی ن.. چرخش تصویر هم که باشی، سرگیجه ناگزیر است شاعر جان! صبور باش!صبور صبور صبور.... حتی اگر باورت را به جادوی کلمات از دست داده ای، صبوررر باش ش ش.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/08/09ساعت 13:41 توسط محمد صادقی |
|
|
گاهی دل واپس می شوم،
گاهی دل و ا پ س می شوم که مداری دارد بر عقل عشق شاید ایمان ن ن ن... روزهایی هست ! برای دلم، دل واپسم. من دل واپ س م م م م م .. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/03/01ساعت 12:14 توسط محمد صادقی |
|
|
حرفهایی هست برای نگفتن!!! مخاطب،راستی مخاطب کیه کجاست؟!!! ضمیر ناخودآگاه ه ه ه حرفهایی هست برای نشنیدن این روزا کتاباب پر فروشای حوزه رمان تو ذهن نویسنده اتفاق افتادن!!! حرفهایی هست ت ت ت.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/02/28ساعت 20:38 توسط محمد صادقی |
|
|
وقتی در راه لاریسا دیدمت، -جاده ی مستقیمی كه از میان درختان سدرمیگذرد.– فكر كردی من مرد جاده ام، و عاشقم شدی. امّا من، مرد جاده نیستم، من گم شده بودم.
"قسمتی از متن یکی از ترانه های کوهن" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/02/23ساعت 23:30 توسط محمد صادقی |
|
|
می نویسم دوباره از سر خط ط ط..
۱ ۲ ۳ باز دوباره از سر خط از یک عاشقانه گی آرام در لحظه ای پر از التهاب از التهابی عمیق در لحظه ای که شاید،که شاید "لابد" می باید پر از آرامش می بود! می نویسم از این همه بودن و رفتن و آمدن از خستگی می نویسم. آاای روزهای تکرار من خسته ام رهایم کنید... لطفآ ن ن ن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/01/11ساعت 22:56 توسط محمد صادقی |
|
|
خوشبختی ها مان گاه نزدیکندو...دور.
ساده بگویم،از مرز واقعیت و رویا! در این تن "تن به تن"تن... می اییم و می رویم و نو می شویم و کهنه. شاید در این زبور تنهایی کسی را جستیم! "همبغض" همبغض خوب است خیلی خوب ب ب.. از توی رویاهای خودم در آمده این همبغض مل خودم است و شبیه کسی نیست ماله خودم است این "همبغض"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/12/07ساعت 1:38 توسط محمد صادقی |
|
|
قصه می گویم برایت:
"اصلآ بود و نبودم شده این آبشار گیسوهات ت ت.. تا دست نسیم رفت لای گسیوهای خورشید،دونستم که رنگ یعنی چی ی ی.. دلخوشم به این عاشقنگیه کودکانه،سیمای سازم شده این موج گیسو که شیفتگی می کنه با دلم. با د ل ل ل م م...راستی کجا مونده بود این دلم؟ تو سایه ای از مهتاب بود این دلم که خورشید تابید." خط باریکی دارد این رویا تا واقعیت! از گونه ای به گونه ه ه ه در این من بی من که منم! سپاس،رویای مهتابی در رنگی از نور ر ر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/11/25ساعت 4:4 توسط محمد صادقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لیلی ه هزار مجنونم
خیالات عاشقانه می بافد و من که خرد و خراب در خانه ابریم بر فرازگردنه هایم.. بیهوده گی است فاصله را که یکسره دنیا خراب از اوست حواس من... حواس من کجاست؟ حواس من در یک باران گرفتگی ه ه ابر! در خیال روزهای روشنم! |
| پیوندهای روزانه |
|
شب سکوت کویر اتاق نارنجی تئ کاک سه تار طنازی های دو ایدهالیست کم توقع شور برگ بي برگي یادداشت های شیوا مقانلو در کازابلانکا بوف کور تحقیقات فلسفی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی |
| پیوندها |
|
ادبستان آموزشگاه موسيقي فاخته am |
|
RSS
|